بپاش فاجعه ! سَمّی غلیظ در بدنم !
که من عصاره ی مسموم ِ نسل ِ زل زدنم !
به قاب عکس ، به گل های باغبان چیده
به سنگ ِ قبر مزاری که نور بلعیده
به هشت سال پیاپی پرنده پر دادن
به دل بُریدن ِ عاشق ، به عشق سر دادن
به اسم های خیابان و کوچه های بلند
به لنج های پُر از خاطرات در اروند
به روز سوّم ِ خرداد ِ شصت و یک ; شادی
به انعکاس خبر های فتح و آزادی
به آیه های پس از وضع ِ صلح و آتش بس
به بازمانده ترینان ! پرنده های قفس !
به درد ِ سر ، به تشنّج ، به لخته های رقیق
به وییییلچر ! به عصا ها، به سرفه های عمییق !
همیشه خیره ی این صحنه های پر رنگ است
نگاه ِ نسل ِ منی که تفاله ی جنگ است !
نگاه نسل منی که به خود فرو شده است
لباس هاش به دندان ِ سگ اتو شده است !
رسیده است به بن بست ِ کوچه های جدید
و تلخ تر شده اند این کلوچه های جدید !
و دوربین همه را از نمای بالای ...
و نیست آنکه بگوید : جناب آقای ... !
کجای باغ نبودی ؟ چرا نمی بینی ؟
جناب عینک دودی ! چرا نمی بینی ؟
دوباره پلک بزن ، چشم بی چراغت را
د ِ باز کن ! د ِ ببین ! میوه های باغت را !
از آسمان و زمین پول ِ نفت می بارد
هزار و سیصد و پنجاه و هفت می بارد
ولی نمی رسد آبی به نسل ِ خود سوزی
چقدر بغض درونی ؟ چقدر لب دوزی ؟!
جناب عینک دودی! « کدام استقلال !؟ »1
جناب عینک دودی ! « کدام پیروزی !؟ »
سپاه و ارتش ات امروز عده ای مردند!
که جای بمب به خود قرص اکس می بندند !
چقدر خسته شدن از به گریه خندیدن ؟
پرنده بودن و پرواز را نفهمیدن !
.
.
.
نگاه کن به نگاهی که خیره ی درد است
بگیر دست مرا که عجیب دل سرد است !
منی که میوه ی مسموم نسل زل زدنم
بپاش فاجعه ! سمّی غلیظ در بدنم !
شعر از یاسر قنبرلو www.yahagh-yaali.blogfa.com