باز هم بحث عقیل و مرتضاست

باز بوی باورم خاکستری است

صفحه های دفترم خاکستری است

 

پیش از این ها حال دیگر داشتم

هر چه می گفتند باور داشتم

 

باز هم بحث عقیل و مرتضاست

آهن تفتیده ی مولا کجاست

 

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

 

دست ها را باز در شب های سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

 

مژدگانی ای خیابان خواب ها

می رسد ته مانده ی بشقاب ها

 

در صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

 

سر به لاک خویش بردید ای دریغ

نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

 

گیر خواهد کرد روزی روزیت  در گلوی مال مردم خوار ها

من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوار ها

 

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سر شقایق نیستی

 

غرقه در دریا شدن کار تو نیست

شیعه ی مولا شدن کار تو نیست

 

شاعرش را نمی شناسم.از یکی از آلبوم های عصار نوشتم .

سوم، درهم.

نوشته سعید حاجی زاده،از به ترین دوستان دبیرستانم از www.deireno.com

اين روزها زياد واژه ي نسل سوم را مي شنويم. در مطبوعات، صدا و سيما، رسانه هاي وابسته و غير و ابسته. نسل سوم با نسل هاي قبلي تفاوتي اساسي دارد. اگر نسل اولي ها با فضاي تظاهرات و الله اكبر ِ روي بام بزرگ شدند، اگر نسل دومي ها با فضاي "اي لشكر صاحب زمان آماده باش آماده باش " و آژير زرد و قرمز بزرگ شدند، نسل سومي محيط غالب ندارد. فضاي حاكمي نيست. محوري كه مابقي مسائل در كنارش ريز تر از به حساب آمدن باشند نيست.

اگر نسل اول مخاطب انقلاب بود و نسل دوم مخاطب جنگ، نسل سوم مخاطب هزاران مسئله و موضوع است، كه البته هيچ يك آن قدر موثر نيستند كه مابقي تحت الشعاع قرار گيرند.

نسل هاي پيشين يك جورهايي يك دست بودند. در يك فضا. نمي خواهم بگويم همه مثل هم بودند و يا همه يك جور مي انديشيدند و يا ... اما تفكر غالبي بود. تك مده بودند.

اما نسل سوم ديگر اين چنين نيست. نسل سوم فضايي كه هم سويش كند را ندارد. از اين سو به نحوي رها تر است و اين يعني تلاش همه براي كشيدن نسل سومي ها به سمت خود. ناگفته نماند كه نسل سومي در فضاي بازتر ارتباطي هم قرار دارد. و گسترش ارتباط يعني تفكر ها و انديشه ها و حزب هاي بيشتر و اين يعني نسل سوم، مخاطب عده ي بيشتري از مسائل.

جنگ و انقلاب فلسفه شان آرمانگرايي بود. چيزي كه اين روزها شايد به آن "جوگيري" بگويند. اما اين روزها و براي اين نسل، آرماني نزديك، مشترك و والا نيست.

زماني كه وقتي خبر شهادت كسي را مي آوردند مادرش خدا را شكر مي كرد، مي شد از فمنيسم حرف زد؟ زماني كه عده اي براي اعزام سرودست مي شكستند و دعاي غالب "پيروزي رزمندگان اسلام" بود مي شد از "No God ,No Master" حرف زد؟ زماني كه بچه ها شناسنامه ها را دست كاري مي كردند تا اعزام شوند مي شد از جدايي دين و سياست حرف زد؟ اصلا اين حرف ها خريداري نداشت. بعد از روشن شدن تيتر مطلب كسي حاضر به ادامه دادن نبود... چه برسد كه كار به تاييد بكشد.

اما نسل سوم ديگر اين گونه نيست. جوي آن قدر قوي نيست تا اگر از جايي، فكري، عقيده اي خلاف جو حاكم خواست جولان بدهد در نطفه خفه اش كند. نسل سوم نوعي فارغ از پيش انديش است. فارغ از اين كه در جوي انجام شده قرار بگيرد. به نوعي آماده است. تنورش براي چسباندن داغ است.

و اين يعني وسوسه براي نفوذ به نسل سوم. اين شد كه از هر سويي دستي براي ياركشي به سمت نسل سومي ها دراز شد.

يكي به دنبال ارتباط نسل سوم با جنگ و انقلاب است.

يكي نسل سوم را براي توليد علم فرا مي خواند.

يكي از تحجر زدايي و تجدد گرايي مي گويد(آن هم هركسي با روشي و اعتقادي و ...)

يكي نسل سوم را به آزادي بيشتر مي خواند.

يكي نسل سوم را به لذت مي خواند.

يكي نسل سوم را به رهبانيت.

يكي نسل سوم را به انتظار.

يكي نسل سوم را به اعتراض و ...

انديشه هاي جديد كم كم پا مي گيرند. يار كشي مي كنند و هركسي يار خودش را دارد. مسجد يار خودش را، دنس و اكس پارتي يار خودش را، شيشه و كراك يار خودش را، سكولاريسم يار خودش را، سوسياليسم يار خودش را، ولايت فقيه يار خود را،ضد ولايت فقيه يار خودش را، اسلامگرا و لائيك ياران خودشان را، استنسيم يار خودش را، فمنيسم و ضد فمنيسم ياران خودشان را، چپ و راست ياران خودشان را و ...

نسل سوم ديگر تك مده نيست. مد هاي فراواني نسل سوم را احاطه كرده اند.نسل سوم نسلي همگن نيست. آرمان مشترك ندارد. يك سو نيست.

آخرش كه يعني نسل سوم سوا شده نيست. در هم است.*

________________

*. اين متن تلاشي بر تاييد يا رد شرايط نسل سوم نيست. حرف از خوب و بد بودن اين ها نيست.(نتيجه اي گرفته نشده است.) تنها هدف نويسنده، بيان تفاوت اين نسل با نسل هاي پيشين بود.(شرحي بر شرايط) چراكه نويسنده هنوز خود را در مقام سنجش و تاييد يا رد اين موضوع نمي بيند.

 

 

عکس های بسیار جالب موجودات عجیب الخلقه (عکسهایی برای تعویض روحیه شما پزشکان عزیز)










 


پسر 11 ساله هندي


آمریکا، ایالت اورٍگون؛ این بچه گربه یك روز پس از تولد مرد


نوزاد عجیب الخلقه


موجودي عجيب الخلقه  كه چندي پيش در جاده جهرم - شيراز با يك وانت بار تصادف كرده و تلف شده است

روحیتون عوض شد؟!!! 

Adam and Eve

one day, Adam sat outside the Garden of Eden shortly after eating the apple, and wondered about men and women. So looking up to the heavens he says, "Excuse me God, can I ask you a few questions?"
God replied, "Go on Adam, but be quick. I have a world to create."
So Adam says," When you created Eve, why did You make her body so curvy and tender unlike mine?"
"I did that, Adam, so that you could love her."
"Oh, well then, why did You give her long, shiny, beautiful hair, and not me?"
"I did that Adam so that you could love her."
"Oh, well then, why did You make her so stupid? Certainly not so that I could love her?"
"Well Adam, No. I did that so that she could love you."

پزشکان بهشتی1

اولین بار که به ذهنم ساخت بلاگ خطور کرد فکر نمی کردم روزی بلاگی تو دانشکده پزشکی بوجود بیاد که ۳۰ تا نویسنده داشته باشه .شاید اینو از بهت دوستای دانشگاه تهرانیم فهمیدم. مونده بودن که مگه می شه دانشجو پزشکی بودو از این کارا هم کرد شعر نوشت داستان نوشت و ... به نظرم بلاگ با تمام مشکلاتی که توش پیش اومده حداقل مایه تعجب خیلی از هم سن های هم رشته ای ها مونه!!

حالا که همه از جو بدی که تو بلاگ درست شده میگین می خوام از آدماش بگم آدمایی که این جو ساختن چه خوب چه بد وقتی چشمم به نویسنده ها خورد اولین اسم

خانم دکتر فاطمه پدیدار بودند. اولین نماینده خانم ها که چه کم نوشتند  فقط در اسفند ماه زمان نمایندگی من علت ترک بلاگ از طرف ایشون نمی دونم ولی سر ماجرای نمایندگی از دست من دلگیر شدن همون طور که روز تولدم معذرت خواستم اینجا هم معذرت می خوام امیدوارم این یکی رو بخونن .و "راستی چرا خانه کوچک ما سیب نداشت"

خانم دکتر سارا حاجیان: دومین نماینده خانم ها بودند قدیما که میومدی بلاگ می تونستی تصور کنی پزشکا هم می تونن شاعر بشن ولی خیلی وقته که "پزشکان بهشتی"شاعر نداره شایدم داره آدما قدرشو نمی دونن (خودمو  رو گفتم ها به شما بر نخوره ها!!!!) 

دکتر مرتضی: رفیق فاب خودم طنزه طنزه کاراش با عکسای بی نظیرش البته در کامنت گذاشتن و جنجال راه انداختن ید طولایی داره خلاصه مواظبش باشید زیاد باهاش تو بلاگ شوخی نکنید

خانم دکتر سونیا عبداللهی : در زمینه نویسندگی کارشون بی نظیره و حرف نداره از مسایل اجتماعی گرفته تا سیاسی هم می نویسن مطالب طنزشون هم که جای خودشو داره یه زمانی بود که تو بلاگ هم می نوشتن وبرای هر مطلبی نظر هم می دادن  ولی نمی دونم چرا به این زودی صبرشون تموم شد و بلاگ نمیان  "عجب صبری دارد خداوند  چرا من جای او باشم!!!"

خانم دکتر زهرا پارسائیان: الان که اولین مطلبشون رو رفتم خوندم خیلی ناراحت شدم من این طور می نویسم

و چه ساده آمدند و چه ساده رفتند و در میان این دو سادگی معنایی ساختند به نام ....(اینو خودش هر کی فکر کنه)جزمعدود نفراتی که به بلاگ یه وجه پزشکی داده بودند و هر وقت بلاگ میومدی یه مطلب علمی هم یاد می گرفتی فقط می گم حیف خیلی زیاد 

ادامه دارد 

مثنوی...

 

بپاش فاجعه ! سَمّی غلیظ  در بدنم !

که من  عصاره ی مسموم  ِ نسل  ِ  زل زدنم !

 

به قاب عکس ، به گل های باغبان چیده

به سنگ ِ قبر مزاری که نور بلعیده

 

به هشت سال پیاپی  پرنده پر دادن

به دل بُریدن  ِ عاشق ، به عشق سر دادن

 

به اسم های خیابان و کوچه های بلند

به لنج های پُر از خاطرات در اروند

 

به روز سوّم  ِ خرداد ِ شصت و یک ;  شادی

به انعکاس خبر های  فتح و آزادی

 

به آیه های پس از وضع ِ صلح و آتش بس

به بازمانده ترینان ! پرنده های قفس !

 

به درد ِ سر ، به تشنّج ، به لخته های رقیق

به وییییلچر ! به عصا ها، به سرفه های عمییق !

 

همیشه خیره ی این صحنه های  پر رنگ است

نگاه ِ نسل  ِ منی  که  تفاله ی جنگ است !

 

نگاه نسل منی که به خود فرو شده است

لباس هاش به دندان ِ سگ اتو شده است !

 

رسیده است به بن بست ِ کوچه های جدید

و تلخ تر شده اند این کلوچه های جدید !

  

و دوربین همه را از نمای بالای ...

و نیست آنکه بگوید : جناب آقای ... !

 

کجای باغ نبودی ؟ چرا نمی بینی ؟

جناب عینک دودی ! چرا نمی بینی ؟

 

دوباره پلک بزن ، چشم بی چراغت را

د ِ باز کن !  د ِ ببین !  میوه های باغت را !

 

از آسمان و زمین  پول  ِ نفت می بارد

هزار و سیصد و پنجاه و هفت می بارد

 

ولی نمی رسد آبی به نسل ِ خود سوزی

چقدر بغض درونی ؟ چقدر  لب دوزی ؟!

 

جناب عینک دودی! « کدام استقلال !؟ »1

جناب عینک دودی ! « کدام پیروزی !؟ »

 

سپاه و ارتش ات امروز عده ای  مردند!

که جای بمب به خود قرص اکس می بندند !

 

چقدر خسته شدن از به گریه خندیدن ؟

پرنده بودن و پرواز را نفهمیدن !

.

.

.

نگاه کن به نگاهی که خیره ی درد است

بگیر دست مرا که عجیب دل سرد است !

 

منی که میوه ی مسموم نسل زل زدنم

بپاش فاجعه !  سمّی غلیظ در بدنم !

 

شعر از یاسر قنبرلو www.yahagh-yaali.blogfa.com

دوست داري با كلاس بشي ؟

اگر شما ذاتا'' انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از هر موقعیتی برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:

اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما آن را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : ''موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش''

اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : ''از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم''

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : ''با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم''

اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : ''دیشب با قهوه جوش اینجوری شد''

اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : ''به سیم گیتارم گیر گیر کرده''

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : ''چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد''

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: ''که خواهرتان از هلند شکلات زیادی آورده است''

اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : ''الکی می گویند زانتیا ایربگ داره ''

اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:''حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد''

اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:''بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!


ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندی؟

( لطفا جدی نگیرید )

....ولی حقیقت داره!!

 

 

improve our weblog!!

طنز :چگونه با نوشتن وبلاگ روشن شويم!!

 

عکس دختر زیبارو

Love and Time

Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness, Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was announced(اعلام شد) to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left. Except for Love.

Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last possible moment.

When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.

Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,
"Richness, can you take me with you?"
Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat. There is no place here for you."

Love decided to ask Vanity(غرور) who was also passing by in a beautiful vessel. "Vanity, please help me!"
"I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity answered.

Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you."
"Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!"

Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear when Love called her.

Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going. When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder,

Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?"
"It was Time," Knowledge answered.
"Time?" asked Love. "But why did Time help me?"
Knowledge smiled with deep wisdom(خرد) and answered, "Because only Time is capable(توانا) of understanding how valuable(ارزشمند) Love is."

ره بازگشت

چه کنیم که بلاگ به تر باشد؟

AUTUMN BREEZE

In the dried veins of the trees

There is the pain of Autumn Breeze

 

Beneath them there is no more grass

and green is only a memory of the past

 

As their leaves fall one by one

They begin to know they are loved by no one

 

They need light and warmth as they go cold

But the lazy sun of Autumn is gone too old

 

With half dead and half in ruin

They wait for winter to set in

 

Snow with all its beauty and glances

Trees dont know that it wont give them any chances

 

Winter comes and snow falls down

One by one trees touch the ground

 

Sun is home you and i are the trees

In time you'll know who is the AUTUMN BREEZE

 

BY MY BELOVED TEACHER : M.SOTUDE

I WISH HE IS FINE EVERYWHERE IN THIS PLANET

دل نوشته های دانشجویی

 

 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن ذوقی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی همچو من مشروط

و اتاقی که همین نزدیکی است ، پای ان کوه بلند.

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف ، می سپارم به شما

تا به یک نمره ی ناقابل بیست که در آن زندانی است

دلتان تازه شود چه خیالی چه خیالی

می دانم که گپ زدن بیهوده است

خوب  می دانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم

قبله ام اموزش ، جانمازم جزوه ، مهرم میز

عشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ  و ماهی خوابند

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری  چند؟

پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

درس بی رنجش  می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند.

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

کم کم دور شدیم از آِنجا ، بار خود را بستیم

رفتیم از پله دانشگاه بالا ، بارها افتادم

در دانشگاه اتوبوسی دیدم که یک صندلی خالی داشت

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از نمره ی تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان  سر ته دیگ غذا

حمله ی درس به مخ

قتل یک نمره به دست استاد،

مثل یک لبخند در اخر ترم،

همه جا را دیدم

 

 

 

شاید خداحافظ...

می دانی عزیز... فقط یک نفر...

تنها یکی...

فقط وفقط وتنها یک نفر می داند در دل من یا تو چه می گذرد یا در دل آن هم کلاسی ات که با خون سردی ناراحت اش می کنی یا صفت توهین آمیز نسبت می دهی یا از همه بدتر با سنگین ترین تهمت ممکن می رنجانی اش.(خودتان می دانید برای همه ی این ها مثال هست...)

فقط او می داند.فقط یکی.تنها او.یک نفر است که می داند ظاهر و باطن مان تا چه حد یکی ست.یکی ست که نمی شود سرش را کلاه گذاشت... فقط و فقط وفقط وتنها  یک نفر. فقط او می تواند راجع به ما قضاوت کند

آخر تو بنده ی حقیر ناتوان،چند واحد درس" خدایی " گذرانده ای که می توانی درون آدم ها را ببینی؟بعد به راحتی توهم ببافی و تهمت بسازی...؟

حالا لطفا به جای آن که بنشینی و به این فکر کنی که فلانی و فلانی و آن دیگری چه می کنند یا این که دیگری چه منظوری داشت ار آن کارش و این حرفش،یا این که فلان نفر برای مطلب این یکی چه نظری توی وب لاگ گذاشت،به جای آن که غیبت نوش جان کنی و تهمت بسازی وهمه جا نظرات کارشناسانه ات را در مورد تحلیل ابعاد شخصیتی دانش جو یان جار بزنی وعمر بزرگ وارت را بسوزانی...به جای همه ی این ها کمی فکر کن.

 فکر کن به این که در قبال دل هایی که می شکنیم مدیونیم،به این که چه حق هایی بر گردن ماست،این که آبروی افراد بازی چه ی دست ما نیست، که...

                                                    *****

این دو جمله را خیلی دوست دارم:

"آینه ها اون جا نبودند تا بفهمیم که چه زشتیم

  رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم"

"قیامت روز شگفتی همگان است..."

یک پروژه علمی (واقعی است)

 

 

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

او در پروژه ی خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی دی هیدروژن مونو اکسید توسط دولت را امضا کننند و برای این خواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :

 

۱-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن ، تهوع و استفراغ می شود

۲-یک عنصر اصلی باران اسیدی ست

۳-در حالت گازی بسیار سوزاننده است

۴-باعث فرسایش اجسام میشود

۵-حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی میگذارد

۶-در تومور های سرطانی هم به مقدار زیاد یافت شده است

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند، ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما تنها فقط یک نفر میدانست که  ماده شیمیایی دی هیدروژن مونواکسید در واقع همان آب است.

عنوان پروژهی دانشجوی فوق (( ما چه قدر زود باور هستیم )) بود

 

 

 

 

تصاویر: زشت ترین مرد دنیا

پزشکان چینی با جراحی نفسگیر صورت مرد استثنائی ، چهره جدیدی از او ساختند .
 

 
هوانگ چونجای 32 ساله هیچ وقت نمی توانست از خانه بیرون بیاید چون زشت ترین مرد دنیا لقب گرفت .
 

وضعیت جسمی و روحی این مرد استثنائی به خاطر تومور 23 کیلوگرمی در صورتش روز به روز بغرنج تر می شد تا جایی که دیگر نمی توانست حتی غذا بخورد و حرف بزند .

هوانگ سال گذشته جراحی و 13 کیلوگرم از تومور صورتش برداشته شد .
 

 
او اما همچنان با 10 کیلوگرم ضایعات روی چهره زندگی می کرد تا اینکه قرار شد طی جراحی دیگری چهار کیلو از تومور برداشته شود .

 
گفته می شود بعد از جراحی ، قرار است درمان تا بهبودی کامل ادامه یابد .

 
شهروند خرافاتی ، سالها پیش به دنبال زخم صورتش اجازه نداد تیغ جراحان به کار بیفتد و همین مساله روزگارش را سیاه کرد .
 
هوانگ می گفت اگر تیغ جراحی به صورتش بخورد به جهنم می رود .

دده پینوکیو صاحب درازترین بینی دنیا

مرد ۸۰ ساله ترکیه ای با ۱۴ سانتی متر بینی، صاحب درازترین بینی دنیاست! این مرد اهل استان اردو در ترکیه محمت گل نام دارد و همسایگان او را با نام دده پینوکیو خطاب می کنند!! دده پینوکیو شکایت خاصی از بینی درازش ندارد و اقوامش هم می گویند به این مرد بینی دراز عادت کرده اند.

وی که تا کنون در مسابقات درازی بینی شرکت نکرده است گفته است: “افرادی که در این مسابقات برنده شده اند بینی شان بین ۸ تا ۹ سانتی متر طول دارد. اگر من شرکت می کردم قطعا برنده این مسابقات می شدم چرا که تاکنون درازتر از بینی خودم ندیده ام!”

سال گذشته شخص دیگری با نام محمت اوزیورک با بینی ای به درازی ۸.۸ سانتی متر اسم خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده بود.
دراز ترین بینی دنیا ترکیه

دنیای وحشی

شبی از شبهای خدا در خانه ای در تهران پس از اینکه مادری سربریده شد به شکل وحشتناکی جنین نیمه ناقصی از شکمش بیرون کشیده شد و پس از سلاخی وحشیانه آن خورده شد ، گزارشات حاکی از آنست که این دیوانگان خوناشام وحشی نه تنها به مادر حامله و ضعیف رحم نکردند بلکه نوزاد متولد نشده او را هم پس از سلاخی و دراوردن چشم و روده و معده تشکیل نشده و مغز کوچکش ، او را به شیوه انسان های ما قبل تاریخ و آدمخواران جزایر گم شده در دیگی پخته و به شیوه دردناکی خوردند.

حتی دیده شده برخی از آن دیوانگان جگر مادرش را هم خوام خوام گاز زده اند

در زیر تصاویر درد آوری از ابزار آلات این وحشیان و جسد تکه پاره و دردناک نوزاد به دنیا نیامده را میبینید که به شکل مخفیانه توسط خبرنگار اعزامی ما توسط گوشی تلفن همراه کوچکی گرفته شده .

به امید آنکه همه گیاه خوار شویم !!!

سرگرمی

 

قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آيا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟


.

.

.

 


: بعد از ازدواج

 متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!!

نظرسنجی2

به نظر شما بهترین استاد این ترم چه کسی بوده؟

۱.اگر خواستید نقطه ی مقابلش را هم بیان کنید!

۲.البته میدونم برای پسرا جواب دادن خیلی سخته چون اکثر اساتید این ترم سندرم پسر ستیزی دارند

۳.لطفا یکشنبه بیایید!

امتحان

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!

خداحافظی

سلام .این متن به عنوان اخرین مطلبیه که تو وبلاگ می نویسم

اصلا دوست نداشتم وضعیت کلاس وبلاگ و ...

اینطور باشه ....

اصلا دوست ندارم با کسی دشمن باشم.......

تا حالا تو عمرم کسی رو به عمد ناراحت نکردم......

اگه کسی از دست من دلخوره واقعا متاسفم

جا داره از خانم نوبری و یک نفر دیگه که طرز فکرش با من فرق داشت معذت خواهی کنم

 ولی تو این مدت من خیلی ناراحت شدم و از دست خیلی ها رنجیدم

امیدوارم اوضاع بهتر بشه

اون روز که حالم بدجوری گرفته بود فال باز کردم این اومد:

کی شعر تر انگیزد شاعر که حزین باشد  

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتریی زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی کین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خورد صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

ان نیست که حافظ را رندی برود از دست

کین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد

به هرحال من خیلی عوض شدم دیگه جواد نه شفا هستم

من رفتم تا شاید دیگه به خاطر من به دوستانم توهین نشه

خیلی ساده..............خداحافظ!!!!!!!!!!!!!!

تدبیر11

سیزده سال بیشتر نداشت که مادرش او را به کلیسا سیرد مراسم آغاز سال بود و اسقف اعظم در حال سخنرانی بودید مریم در رویای خود روزهای گذشته که انگار دیگر برایش دیگر تکرار نخواهد شد بود. چهره خود را در آینه بزرگ سالن نگاه می کرد ولی دیگر خبری از آن موهای قهوه ای اش نبود تنها تلالو چشم هایش را می دید که در آینه ها می درخشید

"ای برگزیدگان خدا بدانید که امروز در این جا جمع شده اید لطفی از طرف خداوند بوده است تا شما را از تمام پلیدی ها پاک سازد و این افتخار را بدست آورده اید که تاج الهی را بر سر کرده و شایستگی بندگی او را داشته باشید" اسقف اعظم. ومریم هنوز در رویا خود غرق بود

مریم 20 ساله بود که به مقام بالایی در کلیسا رسید ولی 20 سالگی برای او مصادف با دو حادثه ی ناگوار بود که او را مریم را در هم شکست ابتدا مرگ مادرش بود که جز آغوش پر محبتش که او را در شب های سرد زمستان گرم نگه می داشت خاطره ای نداشت و بعد تمام احساساتی بود که او5 سال آغازین ورودش به کلیسا را با آن گذرانده بود او به این می اندیشید که ماتیو ازدواج کرده و خود تنها می توانست حسرت سال هایی را بخورد که ان را با افکار شیرینش طی کرده است حسرت یک شنبه ای که به کلیسا بیاید و مریم او را از آن بالا ببیند ولی 20 سالگی برای او تنها یک معنا داشت این که آن یک شنبه هرگز نخواهد رسید

مریم پا در 40 سالگی گذاشته او هر یک شنبه دوستان دوران دبستانی اش را میدید که دست در دست فرزندان خود به کلیسا می آیند مریم همه آنها را می شناخت اما نمی دانست آنها هم مریم را از پشت این نقاب خواهند شتاخت همان مریمی که مو های بلندش را برای تولد همکلاسی اش فروخت تا هدیه ای برایش بگیرد مریم نا راضی نبود مریم تقدیرش را پذیرفته بود مریم عاشق خدا شده بود

حال او 60 سال داشت چند روزی بود که وقتی صبح از خواب بیدار می شد با درد شدیدی در قفسه سینه اش مواجه می شد مانند همیشه صبر می کرد تحمل می کرد نصف شب بود که درد سینه اش بیدارش کرد چشمانش را که باز کرد راهبه های سفید پوشی را دید که گرداگرداش حلقه زده بودند او را به بیمارستان رساندند و در تخت خواباندند دکتری به تخت او نزدیک شد و دستش را به سمت او دراز کرد ضربانش به حداکثر رسیده بود به سختی نفس می کشید و چشمانش سیاهی می رفت به یاد روزی افتاد که مردی می خواست با او دست بدهد اما او دستش را پس کشیده بودو چگونه مایه تمسخر دیگران قرار گرفته بود واینکه او متعلق به قرن 15 میلادی است وچگونه تا صبح گریسته بود

دیگر چیزی برایش معنا نداشت همه چیز رنگ پوجی را به خود گرفته بودند مریم به ایمان خود شک کرده بود به عشقی که برایش 50 سال از خودش گذشته بود تنها سوالش حال این بود چرا من ؟بعد از این همه سال عبادت ؟مرگی چنین؟چرا سرطان ؟حس عجیبی وجودش را فرا گرفت بعد از 50 سال پوشش به آرامی پوشش سرش را برداشت و مو های سپیدش را در آینه دیدناگهان نگاهش در آینه به نگاه مردی گره خورد که همیشه چهره اش را روی دیوار های کلیسا دیده بود مرد تبسمی کرد و گفت چه موهای زیبایی!!
Written By :Reza Mohebi

من رسیدم!

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه

روش های فراری دادن موش از خوابگاه

 

 

با توجه به اينكه اخيرا در برخي از خوابگاه های دانشجويي موش مشاهده شده است و موجبات سلب آسايش و آرامش و گاها رعب و وحشت دانشجويان عزيز را فراهم كرده است ، بدينوسيله نتيجه مطالعات و تحقيقات انجام شده جهت مقابله با موش به شرح زير اعلام مي‏گردد. به محض مشاهده موش در اتاق ، يكي از اقدامات زير را انجام دهيد :

 
بند 1- روش كاملا دانشجويي : پس از هماهنگي با هم اتاقي‏هايتان با كشيدن يك جيغ بلند ، دسته جمعي در را بازكرده از اتاق خارج شويد و ديگر هرگز به آن اتاق بازنگرديد ................


بند 2- روش سرخپوستي : مقداري وسايل قابل اشتعال وسط اتاق جمع كرده ، آتش بزنيد تا موش با دود آن خفه شود . سپس موارد بند (1) را انجام دهيد ................................


بند 3- روش معرفتي : به موش بگوييد در صورت عدم خروج وي خودكشي خواهيد كرد . اگر با معرفت باشد از اتاق خارج خواهدشد . در غير اين صورت موارد بند (1) را انجام دهيد ............................... .

 
بند 4- روش تعارفي : به موش تعارف كنيد كه امشب را پيش شما بماند . احتمالا شرمنده شده و تعارف شما را نمي‏پذيرد . دزصورتيكه تعارف را پذيرفت بند (1) را اجرا كنيد................................ .


بند 5- روش قبيله گامبالا : تعدادي سلاح سرد تهيه كرده و به موش اعلان جنگ كنيد . در صورتيكه موش نامبرده حرفه‏اي بوده و اين حرف را جدي نگرفت بند (1) را انجام دهيد................................... .


بند 6- روش دموكراتيك : پس از شرح فوايد گفتمان براي موش ، از او خواهش كنيد اتاق را ترك كند . اگر موش قبول نكرد بند (1) را انجام دهيد .........................


بند 7- روش نه چندان دانشجويي : يكي از گربه ‏هايي كه دركوچه دنبال غذا مي‏گردند را براي شام به منزل خوددعوت كنيد . در صورت موفقيت گربه در خوردن موش ، از او بخواهيد از اتاق خارج شود . در صورت عدم موافقت گربه بدنبال راهي براي خارج كردن گربه باشيد ( مطلب نحوه خروج گربه به زودي منتشر مي‏گردد )...................................


بند 8- روش كمپينگ : در ميان دوستانتان هر كدام كه خانه ‏شان بهتر است را انتخاب كرده و به صورت دسته جمعي تا آخر ترم به خانه آنها برويد . در صورتيكه در خانه آنها هم موش مشاهده شد به بند (1) مراجعه كنيد.......................... . .


بند 9- روش روانشناسي : به كارهاي روزانه خود پرداخته و به موش بي ‏محلي كنيد . او احتمالا ناراحت شده و خارج خواهد شد. در صورتيكه اين هم جواب نداد راهي جز مراجعه به بند (10) براي شما باقي نمانده است......................................

 بند 10- روش فاشيستي : مقداري از كباب سلف دانشگاه را در مسير او قرار دهيد تا از آن بخورد . اين روش احتمال خطا ندارد . موش حتما خواهد مرد و اصلا نيازي به مراجعه به بند (1) نداريد

 

 

 

آهنگری بود که با وجود رنجهای متعدد و بيماری اش،عميقا به خدا عشق مي ورزيد.  روزی  يکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسيد:تو چگونه مي تواني خدايی را که رنج و بيماری نصيبت مي کند دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زير آورد و گفت:وقتی که مي خواهم وسيله ای آهنی بسازم،يک تکه آهن را در کوره قرار مي دهم.سپس آن را روی سندان مي گذارم و مي کوبم تا به شکل دلخواهم درآيد.آگر به صورت دلخواهم درآمد،مي دانم که وسيله ی مفيدی خواهد بود.اگر نه،آن را کنار ميگذارم.همين موضوع باعث شده است که هميشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدايا!مرا در کوره های رنج قرار ده،اما کنار مگذار!

 

مرد بی‌چهره

مرد بی‌چهره

حدود 35 سال است که خوزه مستره Jose Mestre مبتلا به یک بیماری به نام همانژیوما Hemangioma شده است، در این بیماری وریدها و مویرگ‌های بدن دچار تغیرات ساختاری می‌شوند.
از هنگام تولد خوزه یک ضایعه پوستی به رنگ توت‌فرنگی روی لب بالایش داشت. اما هنگام بلوغ این ضایعه تغییرات کرد و شروع به بزرگ شدن کرد، طوری که بعد از چند سال وضعیت چهره خوزه را به کلی برهم زد.
ولی این بیمار با وجود تهاجم این بدخیمی به صورتش و بدشکلی فوق‌العاده‌ای که پیدا کرده است، به علت اعتقادات مذهبی از انجام جراحی خودداری می کند. او اجازه نمی‌دهد هیچگونه تزریق خونی در طی جراحی انجام شود، چیزی که جراحی را در مورد توموری با این ماهیت و یا این گستردگی زیاد، غیرممکن می‌کند.

سرطان، نخست در لب او تظاهر پیدا کرد و رفته‌رفته آنقدر وسعت یافت که اکنون اندازه آن به 40 سانتیمتر و وزن آن به 5.5 کیلوگرم می‌رسد. تومور، یک چشم او را نابینا کرده است و غذا خوردن را برای خوزه تبدیل به یک چالش دشوار روزانه کرده است. کم کم سرطان گستردگی بیشتری پیدا کرده است و اکنون پزشکان از مسدود شدن مجاری هوایی خوزه، واهمه دارند.

اما اکنون یک جراح برجسته صورت انگلیسی قصد دارد که خوزه 51 ساله را با استفاده از امواج ماورای صوت که خون را قبل از شروع جراحی در عروق خونی صورت او منعقد می‌کند، مورد جراحی قرار بدهد، این کار باعث می‌شود که خونریزی طی جراحی کاهش پیدا کند و نیازی به تزریق خون پیدا نشود.

اخطار : تصاویر ناخوشایند هستند

 

f3a.jpg

مقایسه دانشجویان در کشور های مختلف

 

ژاپن: بشدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد!

 
مصر: درس مي خواند و هر از گا هي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند!

 
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختری زیبا مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه ACTION پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم ازدواج مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود

!
عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس مي خواند!

 
چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد!


اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد! (مرگ بر ا س ر ا ئـ ى ل )

 
گينه : او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند!

 
کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند!


پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد!

 
اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي کشد!


انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترنري!! منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند!

 
رسيديم به قسمت جالبش


ايران: سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه مي نويسد! سياسي نيست ولي سياسي ها را دوست دارد. معمولا ليگ تمام کشورهاي بالا را دنبال مي کند! عاشق عبارت « خسته نباشيد» است، البته نيم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد! او سه سوته عاشق مي شود! اگر با اولي ازدواج کرد که کرد، و الا سيکل عاشق شدن او بارها تکرار مي شود! جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي شود ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائيل مي دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي دهند! ؛(فهميدين به منم بگين) او چت مي کند! خيابان متر مي کند ودر يک کلام عشق و حال مي کند!همه كاری می کند جز اينكه درس بخونه نسل دانشجوي ايراني درسخوان در خطر انقراض است!از من ميشنوين بي خيال دانشگاه بشين بهتره (تفريحات بهتر و كم دردسرتر هست)خود داني

 

 

نظرسنجی1

لطفا نظرتون را درباره ی ترمی که گذشت و وبلاگه ۵ماهه بیان فرمایید

(مطلب قبلی به خاطر مسایل امنیتی و کمی جنبه ی شوخی دوستانی که بی اسم نظر میدهند حذف گردید!)

جدا سازی دوقلوهای عراقی در عربستان

جدا سازی دوقلوهای عراقی در عربستان

فاطمه و زهرا در بیست و پنجم ماه ژانویه به دنیا آمدند. این دو به همراه والدین خود و یک پزشک متخصص اطفال عراقی کشور جنگ زده عراق را به مقصد عربستان سعودی ترک کردند. تا در این کشور و زیر دست پزشکان عربستانی از همدیگر جدا شوند. در سال گذشته نیز یک عمل این چنینی با موفقیت انجام شد. 

این جراحی دوازدهمین عمل موفقیت آمیز جداسازی دوقلوهای به هم چسبیده در پادشاهی عربستان ظرف چند سال اخیر بود. شانس زنده ماندن این دو خواهر 11 ماهه بیش از 70 درصد است.

به گفته پزشکان ، این جراحی یکی از سخت ترین عمل های انجام شده در نوع خود بود زیرا این دوقلوها از اندام های مشترک بسیاری سهم برده بودند. زهرا و فاطمه ؛ کبد ، روده و سیستم های ادراری مشترکی داشتند و از ناحیه سینه ، شکم و لگن خاصره به هم چسبیده بودند.

دوقلوهای دیگری که در عربستان سعودی از هم جدا شده اند از کشورهای مصر ، مالزی ، لهستان ، فیلیپین و سودان به این کشور انتقال یافته اند.

دقیقا یک هفته از مطلب حنیف که در مورد دار الترجمه بود گذشت و بعد از نزدیک 80 نظر به هیچ جایی

 

نرسیدیم... آخرین روزنه ی امید برای داشتن ترجمه ی فصل هایی که ترجمه نشده(تاکید بیشتر روی فصل ۶

 

چون واقعا وقت کمه و دارالترجمه شاید نتونه بقیه رو ترجمه کنه ، در واقع در هر صورت فصل ۶ جز اصلی

 

ترجمه هست) اینه که اونایی که واقعا با دار

 

الترجمه موافقن و کاری ندارن که چند نفر میشیم یا نه، اینه که روز شنبه یه ساعتی (10صبح) همه ی اونایی که

 

موافقن جمع شن و پولاشونو روی هم بزارن.... چند تا نکته:

 

1-اونایی که موافقن ولی روز شنبه تهران نیستن به دوستاشون بگن که پول اونارو هم حساب کنن و بعدا باهم

 

حساب کنن ولی با این حال تو بلاگ اعلام کنن که موافقن

 

2-اونایی که مخالفن یا هر نظر دیگه ایی دارن لطفا نظر ندن وفقط و  فقط اونایی که موافقن با نوشتن اسمشون و

 

نوشتن یک کلمه ی موافقم  این جریانو تموم کنن..

 

3- حد نصاب هم 35 نفره یعنی اگه کمتر از این بود قضیه بطور کل و کاملا دیگه منتفیه...

 

4- لطفا اونایی که موافقن به خوندن اون قسمت هایی که ترجمشو داریم ادامه بدن...

 

5- نکته ی 2 رو جدی بگیرین و بدون اسم نگین موافقین و حتما با نوشتن اسم و گفتن موافقم  تمومش کنین و

 

بعضیا لطفا بحث و شوخیو کنار بزارن...      

 

 

سندرم داون

 

 

اعضاء گروه تئاتردرمانی کانون سندرم داون در بیست و هشتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر خیابانی 3 اجرا در محوطه تئاتر شهر و بیمارستان روانپزشکی جانبازان وموسسهء رعد داشتند.

Image

نام نمایش (لطفا مشغول باشید) که در پنجمین دوره بزگداشت تئاتر روز جهانی 3 اجرا در تاریخ 87/2/8و 87/2/10و 87/2/14 در محل باغ هنر داشتند و مورد تغدیر قرار گرفت و به هر یکاز بچه ها لوح تغدیر اهداء شد وبه عضویت افتخاری خانه تئاتر ایران درآمدند.
در ضمن در اجرای 86/11/17 در محوطه تئاتر شهر این بازی از دید تماشاگران نمایش برتر شناخته شد.

Image

Image

Image

Image

Image

Image

Image

سندرم گلزاریسم

سندرم گلزاریسم عبارت است از میل واشتیاق قبلی برای دیدن عکس,پوستر ویا مشاهده چهره گلزار به هر نحو که با حالت سستی و گریه همراه میشود.نسبت جمعیت نسوان به جمعیت مذکر 100 به 1 است.در شهرستانها به دلیل کمبود امکانات و عدم دسترسی به فیلمهای خارجی شیوع بیشتری دارد ودر میان کسانی که سابقه ابتلا به سندرمهای مشابه مانند نیکبختیسم, حیائیسم, شاهرودیسم را دارند با علائم شدیدتری خود را نشان میدهد.در شرح حال بیماران علائم و نشانه های متفاوتی مثل گریه های طولانی وممتد ,شادی افراطی همراه با دوره هایی از افسردگی ,هذیان, توهم ,یبوست, پاراستزی ,پاراپلژی وفقدان رفلکسها در صورت دیدن تمثال مبارک گلزار وجود دارد.از علائم ترک می توان به اسهال وحالت تهوع و استفراغ در صورت مشاهده مجدد گلزار و بازگشت رفلکس بولبو کاورنو اشاره کرد .برای درمان می توان به مدت 6 ماه بیمار را روی پوستر افراد ضعیف تری مثل رادان یا امین حیایی قرار داد ودر انتها با 2 جلسه کار درمانی با عکس نعیم سعداوی کاملا بیمار را ترک داد.

آیا این سندرم نسبت انواع خارجی مثل براد پیتیسم و کروزیسم مزییتی نیز دارد؟بلی!از جمله فواید آن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

۱)وطنی بودن گلزار!مصداق جمله معروف ایرانی,ایرانی بخر!

2)سهل الوصول بودن.گلزار اینجا ,گلزار اونجا ,گلزار همه جا !آسون تر از آب خوردن میشه ازش امضا گرفت, تو شهروند, بقالی ,چلو کبابی, تو حالا حساب کن قصد امضا گرفتن از براد جون را داری باید بلیط دوسره سفر به آمریکا را بگیری, بعد بری کینگ برگر, بعد.... خدایی به دردسرش نمی ارزه!

3)با کلاس تر بودن مدل ایرانی.تو حساب کن براد جون قبل از اینکه معروف بشه یخچال حمل میکرده! تام کروز هم دست کمی نداشته درصورتی که گلزار جون مهندس بوده, کلاس این کجا و آن کجا!

4)اقتصادی تر بودن مدل ایرانی.حساب کن گلزار بیشترین دستمزدی که تا به حال برای بازی تو فیلم گرفته 20 ملیون تومن(نه دلار)!بوده تازه بعضی فیلمها هم مجانی بازی کرده ,تازه بعضی جاها یه پولی هم داده (تازه من شنیدم یه سری جاها یه چیز دیگه هم داده!تو آخرش آدم نشدی منحرف نه؟)حالا حساب کن بخای سر صحبتو با براد جون باز کنی باید جیرینگی 20 ملیون دلار بریزی تو حساب این بابا!گلزارو بچسب!

5۶)جوان تر بودن مدل ایرانی. باید قبول کرد هر چند که براد قیافش از نوه بابابزرگ من جوون تر میزنه دیگه داره پیر میشه و یه چند وقت دیگه باید وصیت نامش را بنویسه ,اشهدش را هم بگه ,دیدار را ببره به قیامت!برعکس گلزار که تازه داره می فهمه زندگی چیه!

۷)قابل قیاس نبودن بازیگری و فیلمها.آخه بی انصاف روت می شه فیلمهایی که این دو تا بازی کردند را با هم مقایسه کنی؟هر چقدر براد توی فیلمهای جوادی مثل آقا وخانم اسمیت و هفت و سیزده یار اوشن .... بازی کرده از اون ور  گلزار تا تونسته فیلمهای تاثیر گذار بازی کرده مثل کما و آتش بس و....دیگه چی می خوای؟!!!!

8)من تعجب میکنم که میگند مت دیمون پولسازترین بازیگر این روزهای دنیاست؟نامردها حتی بازیگرهای ما رو هم تحریم می کنید؟!!آخه گلزار چه هیزم تری به شما فروخته؟هان؟!کدوم بازیگرو میشناسی مفتی مفتی بازی کنه از اونور فیلمش یک ملیارد بفروشه؟(آتش بس)تازه اگه لوح فشرده! قاچاقش در نمیومد بیرون, به کوری چشم دشمنا راحت رکورد تایتانیک را هم میزد.

نتیجه اخلاقی:هر جوری حساب کنی گلزار سرتر از اونوریاست!

نتیجه پزشکی:اگه وضع بیمارت خیلی خراب بود و مجبور شدی یه هو و در یک جلسه ترکش بدی می تونی از چهره یک بار مصرف ..... استفاده کنی(جای خالی  را با سلیقه خود پر کنید!)

ای باد!

به خود مپیچ

توفان ممنوع!

ای ابر!

مکوب طبل

باران ممنوع!

خورشید برو

برای این سال کبود

یک فصل بس است:

جز

زمستان

ممنوع!

شهر من من به تو می اندیشم

نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم که مرا گرفته ای در بر خویش

تن من پاره ای از تن توست

و قشنگترین شب های پر ستاره شب توست

بیا...

با من...

کنار من...تو و من...جمع در یک من

من و تو این خراب اباد رابپیماییم.

در این وادی که تاریک است و دیوارش همه متروک...

تو چون شمعی بسوز و نور زیبایت کند روشن اتاقک را

و...منمانند پروانه بسوزم در طواف تو...

سحرگاه...هر دو خاکستر

مرا...بشکسته بال و پر تو را...پیچیده پا در سر

و ان ویرانه هم روشن!!!!!!!!!!

ياد خدا آرامش بخش قلب هاي زخمي است.

فكر كردن آرامش بخش انديشه هاي زخمي است.

محبت آرامش بخش عشق هاي زخمي است.

كمك به ديگران آرامش بخش اجتماع زخمي است.

دعا آرامش بخش روحهاي زخمي است و

گريه آرامش بخش خاطرهاي زخمي است.

معذرت خواهی

نه نه بچه ها خواهش می کنم اشتباه نکنین,‎ ‎فک کنم یه سوتفاهم
بد پیش اومده.
اصلا قصد توهین به کسی رو نداشتم.
والا قصدم شوخی بود نه چیز دیگه.
حالام اگر به کسی توهین کردم یا لحنم بد بوده, همین الان از 
همه ی بچه های کلاس معذرت می خوام.نظرای شما قابل احترامه
و به احترام همه ی شما مطلب رو برمیدارم.
امیدوارم به دل نگیرید‎ ‎و همونطور که اونو خوندید اینم بخونید. مطمئن باشید چیزی تو دلم نبوده.

جنین

عکس جنین در خیابان ولی عصر

سقط جنین به دلایل انگلی و میکروبی

عکس فیل در رحم مادرش

 عکس جنین دولفین در داخل رحم مادرش :

عکس جنین سگ:

جنین در هفته های اولیه

مطالبی از بزرگان

این پست برای خانم های محترم نوشتم

زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیار کوچکی دارند !
" تیموتی لیری "

اگر مردها می توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنین ایین مقدسی می شد !
"فلورانس کندی "

زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است !
"گلوریا استاینم "

شما همیشه می توانید برای سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگیر کنید . فقط کافی است یادش بیاورید که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!!
" ال شلاک "

شوهرم گفت به فضای بیشتری احتیاج دارد ، من هم او رابه بیرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم !
"رز آنی "

طبقه بندی مردها از نظر مادر من : مرد خوب برایت هر کاری انجام می دهد ، مرد بد هر بلایی که بتواند به سرت می آورد .
"مارگارت ات وود "

پرسش : وقتی شوهرت با عصبانیت از خانه بیرون می رود چه کار می کنی ؟
پاسخ : در را پشت سرش می بتدم !
" آنجلا مارتین "

اگر چه می دانم دوستم دارد
امشب غمگینم
چون نگاهش
به شیرینی رویاهای من نبود .
" سارا تیزدیل "

مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند . روانشناسان در تعریف این بیماری می گویند : ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی ، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد !
" دیو باری "

مردها از صفت " جوان " برای زنهای زیر 18 سال و مردهای زیر 80 سال استفاده می کنند !!!
"نانسی لین دزموند "

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
"بالتیمور بیکن "

فکر می کنید قبل از اینکه یک مرد اعتراف کند که گم شده است چند راه دیگر را باید بالا و پایین برود ؟!
" نویسنده ی ناشناس "

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامی 1 درصد باقی مانده می شوند !
" نویسنده ی ناشناس "

او مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود .
"جرج الیوت "

ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
" شلی وینترز "

وقتی مردی به من می گوید که می خواهد همه ی ورق هایش را رو کند همیشه بی اختیار به آستینش نگاه می کنم !!!
" لزلی بلیشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولی هیچ وقت آنها را درک نمی کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!!
"نویسنده ی ناشناس "

حرفی نیست که زنها کودن هستند ،ولی آنها برای این این طور آفریده شده اند که بتوانند با مردها برابری کنند!!!!!
" جرج الیوت "

شما خیلی مردهای باهوش را می شناسید که با زنهای کودن ازدواج کرده اند ، ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد !
" اریکا جانگ "

مردها دارای قوه ی بینایی هستند ولی زنها از بینش برخوردارند .
" ویکتور هوگو "

برای اینکه مردی را واقعا بشناسید ببینید که با یک زن ، یک بچه و یک لاستیک پنچر چطور رفتار می کند .
"نویسنده ی ناشناس "

وقتی شما نشسته اید مردها و بچه ها فکر می کنند حتما منتظرید تا کسی کاری به شما بدهد تا برایش انجام بدهید !!!
" سرنا گری "

هیچ وقت سوار ماشین مردهای ناشناس نشوید و فراموش نکنید که همه ی مردها برای شما ناشناس هستند .
" رابین مورگان "

زن بودن کار بسیار شاقی است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست

البته بگم اینا نظر ما نیست اونا گفتن 

خاطره ها

بچه ها

سال پیش. امروز ...............(جمعه)

سال پیش. دیروز ............( ۵شنبه)

................................................یاتون میاد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

ژنتیک

آریا میگه جزوه ی ژنتیک را بدیم دار الترجمه ترجمه کنه

یه دارالترجمه پیدا شده در انقلاب صفحه ای ۷  هزار تومان(متن تخصصی)میگیره

لطفا هر چه زودتر نظر دهید چون اگه تصویب شه باید زودتر پول جمع کنیم تا جزوه زودتر برسه

خیلی خیلی تنهام

يه روز بهم گفت ميخوام باهات دوست بشم
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم
فکر خوبيه منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم
اخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم
فکر خوبيه منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور
جايي که هيچ مزاحمي نباشه
وقتي همه چيز حل شد
تو هم بيا اونجا
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم
فکر خوبيه منم خيلي تنهام.
يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم
فکر خوبيه منم خيلي تنهام
يه روز ديگه تو نامه برام نوشت:
من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم:
آره ميدونم فکر خوبيه  منم خيلي تنهام.....
حالا ديگه اون تنها نيست
و از اين بابت خوشحالم
و چيزي که بيشتر از اون
خوشحالم ميکنه اينه که هنوز
نميدونه که من
!!! خيلي خيلي تنهام
!!!!

امروز به تشویش زود رس مرگ تبدیل می شود و هر عشقی پر از اندوه است
گامی خاموش در تاریکی ........دوستی مهربان بیدارم می کند و من را از
پرتگاهی به آسمان می بردو من ابراز وحشت می کنم برای کسی که نمی داندچه بادی در پی من بوده است

 

smsبه مناسبت روز مادر

 

 

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست
---
 

 

تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی...

 

 

 

*;%'*
  *%;;%'*
 *;%*;%'*.
*;*;%;*%*,
      )i(
     (   )
مادرجون این دسته گل تقدیم تو،به شرط اونکه تو خودت گل باشی و من خاک زیر پات

 

 



درزيباترين واژه بر لبان آدمي واژه مادر است. زيباترين خطاب مادر جان است. مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد. روزت مبارک مادر

 



زن هستي ساز و نظم ده و مهر گستر است ســـــــــــرچشمهء محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خـــــــــــدا عشق مظهر است بعد از خـــــــدا به سجده بوَد زآنکه مادر است



به ياد مي آورم لحظه هاي فراز را كه صداي او اعتبارم مي بخشيد و لحظه هاي نشيب را كه اعتمادم به ياد مي آورم افراي افراشته اي را به ياد مي آورم مادرم ر

ا ...
 

 

مي دوني فرق روز پدر با روز مادر چيه ؟
روز مادر طلا فروشي ها شلوغ مي شه
اما روز پدر جوراب فروشي ها ..
مي دوني شباهشتون چيه ؟
پول هر دو از جيب بابا مي ره

 

 

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام ساز
د.
 

دو موجود هستی گرامی تر است

یکی میهن و دیگرش مادر است

ستایش کنم زن که او مادر است

که مادر سزاوار زیب و زر است

تو ای مادر من نوای میهن من

کنم خواب در اغوشت ای سرور من
 
 
............ .......
مادر:
کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم

 

 

 

روزتان مبارک

روز مامان رو به مامانای آینده ی کشورمون تبریک میگم!!!!!!!!!!!!!!

ادامه ی جنجال3

یه دختری بوده که یه نامزد داشته که خیلی هم همدیگرو دوست داشتن

اما دختره نابینا بوده

یه روز به پسره می گه کاش می تونستم بببینمت اونوقت خیلی خوب می شد

یکی پیدا می شه به دختره چشم اهدا می کنه

بعد دختره می بینیکه نامزدشم نابیناست

به پسره می گه دیگه نمی خوامت برو گمشو

پسره میگه:باشه.ولی گل من مراقب چشمام باش

 

بر اساس یک داستان واقعی 

باز رفته ام سراغ «باز میای سراغم؟» و یاسر قنبرلو    www.yahagh-yaali.blogfa.com

 

تبر به

دست ِ باغ ما ،

به ریشه فکر می کند

به ­­­­­­­­­تـــیرهای خانه اش همیشه فکر می کند

به  آب هــــــای رفته ای که می رسد به پای من

به  سایــــه هـــای ثـــابـــتـــی که زیـــر ِ دســـــت های من ...

و مــن سقــــــوط  می کنم،به جـــــــــان ِ  مــــــــرگ و زنــــــــدگـــــی

و مـــــن هنــــــــوز مـــــــــانــــــــده ام ، مـــــــــیــــــان ِ مــــــرگ و زنــــدگی

به انـــــعــــــکــــــاس ِ ضربــــــــــــــــــــ هـــــــــای تـــیـــشـــه، گـــــــوش مــــی دهم

تـــــــرانـــــــــه هـــــــای مـــــــرگ را ، هـــــــمــــیــــــــــشــــــــــه گــــــوش مـــــــی دهـــم

بـــــــــه ایــــــــــــن صــــــــــــدای آشــــــنـــــا   "بـــزن، بـــــــزن ، اذان شــــــده   "

تـــــبـــــــــر  بـــــــه دســــــت ِ بــــاغ ِمــا ! تــــــــبــــــر چــــــــه مــهــــربــــان شـــــــده !

چـــــقـــــــدر بــــــــوسه مـــــــــی زنـــــــد بــــــــه  دســــــــت هـــــای نــــــــازکــــــــــم !

از ایــــــــــن بـــــــــه بــــــعـــــد ِ قــــــصـــــــه را بـــــــبـــخـــش اگــــر کــــمی  رُکــم

بـــــبــــخـــــــــش اگــــــــر بــــــــه یــــــــاد ِ مـــــــن مــــی آیـــــد اشـــتــبــاه ها

کــــــــــه پــــــاکـــــــــ هــــــم نمی شـــــود ، کــــثــــــافت ِ نـــــگــــاه ها

نــــگـــــاه هـــای هـــــرزه ای کـــــه پــــای ریـــشه کــــاشـــتـــی

قـــرارهـــای مــــحــکـــمی کــــه بــــا تـــبـــرگـــذاشـــــتی

شبیه سیـــبـــ می رسند و نوبـــتـــــ نـــــهــــال هـــا...

و من سقوط می کنم...! پس ازگذشت ِ سالها

اگر چه کُنده ای شدم ،

اگر چه بد شکسته ای

ولی ببین! هنوز هم به

روی من نشسته ای

تبر به دست باغ ما !

کمی به من نگاه کن!

اگر دلت برای من

نسوخت اشتباه کن

بزن به نام زندگی ،

تمام ِ باغ  ، مال ِ تو

تنــــی شکسته مـــــال مــــن ،

زمیــــن ِ داغ مــــــال ِ تــــــــو 

 

 

مردی از سرزمین پارس

شهيد چمران فارغ الحصيل رشته فيزيک پلاسما از يکي از دانشگاه‌هاي آمريکا (برکلي) بوده است، سالهاي تحصيل در آمريکا عملاً به دو کار مشغول بوده، يکي تحصيل علم و صرف وقت در آزمايشگاه‌ها و ديگري برگزاري جلسات و گردهمايي‌هاي مذهبي.

بعد از اتمام تحصيلات عاليه، چمران امکان بهره‌گيري از آخرين تجهيزات آزمايشگاهي در آمريکا همراه با بسياري از امکانات رفاهي ديگر را يافته بود، اما هيچ يک از اينها روح ناآرام او را راضي نمي‌ساخت. گذراندن يک دوره کامل جنگ‌هاي چريکي در مصر که براي همه آناني که مقام و جايگاه علمي او را مي‌شناختند، غير قابل باور بود. عزيمت به لبنان و منطقه جبل عامل و تأسيس سازمان امل و در نهايت بازگشت به وطن پس از دو دهه، منجر به تحولات عظيم روحي و معنوي در وي شده بود 

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم

خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد .

«العاقبه للمتقين»

FAITFULL

غروب شد خورشید رفت افتابگردان به دنبال خورشید گشت

ناگهان ستاره ای چشمک زد

افتابگردان سرش را پایین انداخت

خیانت نمی کنم

تقدیم به شهر گل های افتابگردان(خوی)