تشنه ی لبیک
۲) همه ی شهر های ایران،آدم های زیادی را می بینی که بر حسین(ع) اشک می ریزند.این ها را هر سال از کره ی ماه نمی آورند که ۱۰ روز گریه کنند بعد دوباره از این جا بروند تا سال بعد.این ها آدم های دور وبر ما هستند.همان هایی که هر روز در جامعه می بینیمشان.پس چرا عاشورا که تمام می شود،دوباره می شوند همان آدم های سابق؟همان نقاب های همیشگی را به چهره می زنند،همان رانندگان بی حوصله ای هستند که به هم بد و بی راه می گویند،همان ها که وقتی کارت در اداره ای گیر می کند باید سبیلشان را چرب کنی،آدم هایی که برای ارث با خواهر و برادر می جنگند،یا به مال دیگری طمع دارند یا دارند به این فکر می کنند که چرا فلانی زندگی به تری دارد و یک بار هم یک "خدا را شکر" خشک و خالی از زبانشان نمی شنوی!؟
گریه کردن.کاری که همه خوب بلدیم،انگار گریه های ۱۰ روزه برای انسان سازی کافی است،انگار عاشورا رخ داده تا ما فقط گریه کنیم...
۳) رابطه ی عاشقانه ی خواهر و برادر،پدر و فرزند،برادر و برادر،ادب،صداقت،عزت نفس حسین که بر خلاف آن چه که به ما گفته اند یک بار هم برای آب التماس نکرد،حتا وقتی که ۶ ماهه اش را به روی دست برد،آزادگی،فدا کاری -حتا اگر ۱۱ سال بیش تر نداشته باشی-،عفو گناه دیگران - حتا کسی که برای اولین بار جلوی راهت را گرفته باشد ـ .درس های عظیم عاشورا فراموش شده.
کدام یک از ما بلدیم زود قضاوت نکنیم،یا "هر چه را که برای خودت می خواهی برای دیگری هم بخواه" را در زندگی پیاده می کنیم؟ کدام یک احترامی را که حسین(ع) به دشمنانش می گذاشت،برای دوستان خود قائلیم؟
۴) گریه روح تو را می شوید،قلبت را جلا می دهد،از دنیا می رهاند تو را.می تواند نشان از عشق تو باشد،عشق به یک انسان کامل.یا آغاز یک پیمان با خالق مهربان تو.ابتدای یک راه است،راهی برای رسیدن به نهایت انسانیت...
اما افسوس که ورودی راه را بلدیم اما پیمودن آن را نه.