وبلاگ بی روح!

یه ساله که هیشکی به این وبلاگ سر نزده...همین جوری داره واسه ی خودش خاک میخوره!اون اوایل که وبلاگو راه انداخته بودیم همه میومدن یه سری میزدن.بعضیا هم که با اسم ناشناس میومدن و ناراحتیای خودشونو خالی میکردن.ای کاش به جای اینکه اون اول افراط کنیم و الان تفریط میانه رو میبودیم...اون وقت الان با اینکه گروهبندی کردیم و از هم جدا شدیم بازم میتونستیم دوستای خوبی واسه هم باقی بمونیم...امیدوارم که اگر شده یکی هم بخونه و با من همکاری کنه تا این وبلاگو دوباره زنده کنیم!

.

آسمان

نغمه ی خاطر نواز مرغ شب

کاروان ماه را همراه بود

نیمه شب ها آسمان را عالمی است

آه اگر این آسمان بی ماه بود

               .

               .

               .

نیمه شب بر  عالم افلاکیان

با دلی افسرده می کردم نگاه

هم چنان در پهن دشت اشتیاق

کاروان ماه می پیمود راه

 

اشک حسرت چهره ه ام را می گداخت

دیگر از غم طاقت و تابم نبود

زان که در این کوره راه زندگی

آسمانم بود و مهتابم نبود

 

پرده ی جان کاه ظلمت را بسوز

 ای دل من شعله ی آهت کجاست؟

جانم از این تیرگی بر لب رسید

آسمان عمر من ماهت کجاست؟

فریدون مشیری

 

                

سلام

ما که برگشتیم!!!!!!!!!!!

امیدوارم خاطرات بد تکرار نشن!!!

تشنه ی لبیک

۱) "حسین(ع) بیش تر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش،زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند." دکتر شریعتی.

۲) همه ی شهر های ایران،آدم های زیادی را می بینی که بر حسین(ع) اشک می ریزند.این ها را هر سال از کره ی ماه نمی آورند که ۱۰ روز گریه کنند بعد دوباره از این جا بروند تا سال بعد.این ها آدم های دور وبر ما هستند.همان هایی که هر روز در جامعه می بینیمشان.پس چرا عاشورا که تمام می شود،دوباره می شوند همان آدم های سابق؟همان نقاب های همیشگی را به چهره می زنند،همان رانندگان بی حوصله ای هستند که به هم بد و بی راه می گویند،همان ها که وقتی کارت در اداره ای گیر می کند باید سبیلشان را چرب کنی،آدم هایی که برای ارث با خواهر و برادر می جنگند،یا به مال دیگری طمع دارند یا دارند به این فکر می کنند که چرا فلانی زندگی به تری دارد و یک بار هم یک "خدا را شکر" خشک و خالی از زبانشان نمی شنوی!؟

گریه کردن.کاری که همه خوب بلدیم،انگار گریه های ۱۰ روزه برای انسان سازی کافی است،انگار عاشورا رخ داده تا ما فقط گریه کنیم...

۳) رابطه ی عاشقانه ی خواهر و برادر،پدر و فرزند،برادر و برادر،ادب،صداقت،عزت نفس حسین که بر خلاف آن چه که به ما گفته اند یک بار هم برای آب التماس نکرد،حتا وقتی که ۶ ماهه اش را به روی دست برد،آزادگی،فدا کاری -حتا اگر ۱۱ سال بیش تر نداشته باشی-،عفو گناه دیگران - حتا کسی که برای اولین بار جلوی راهت را گرفته باشد ـ .درس های عظیم عاشورا فراموش شده.

کدام یک از ما بلدیم زود قضاوت نکنیم،یا "هر چه را که برای خودت می خواهی برای دیگری هم بخواه" را در زندگی پیاده می کنیم؟ کدام یک احترامی را که حسین(ع) به دشمنانش می گذاشت،برای دوستان خود قائلیم؟

۴) گریه روح تو را می شوید،قلبت را جلا می دهد،از دنیا می رهاند تو را.می تواند نشان از عشق تو باشد،عشق به یک انسان کامل.یا آغاز یک پیمان با خالق مهربان تو.ابتدای یک راه است،راهی برای رسیدن به نهایت انسانیت...

اما افسوس که ورودی راه را بلدیم اما پیمودن آن را نه.   

نوازنده در ایستگاه مترو

متن زیر از www.toforget.persianblog.ir اورده شده.به قلم محمد رضا.

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.

خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان جاشوا بل از بهترین موسیقیدانان جهان است. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان تشخیص انسانها بود.

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد که اگر ما لحظه‌ای قادر نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 

 

خاطره ها...

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ...

                                               یک نفردر دل شب ،یک نفردر دل خاک

                                                یک نفر همدم خوشبختی هاست

                                                
یک نفرهمسفر سختی هاست

                                               چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد

 
                                                     
ماهمه هم سفریم....

 

 

بچه های کلاس سلامت باروری

کلاس این هفته ی سلامت باروری (۰۴/۱۰/۸۷ ) که قرار بود تشکیل نشه ، تشکیل میشه.

اعتراف

فرصتی بود کوتاه و شیرین

تا به مردم بگوییم

عشق هم

       نور هم

            آب هم آسمانیست

بهترین هدیه ی آسمان زندگانیست

ما ولی دستهامان تهی بود

باور خویش را نیز گم کرده بودیم

آب از دستمان رفت

      نور از دستمان رفت

               زندگی ، عشق از دستمان رفت

پشت دیوار تردید

اینک اندیشناک از عبوریم

بارمان گر چه هیچ است

هیچ را نیز باور نداریم

غرق گردابهای غروریم

مست زر

مست تزویر

مست نا داوریهای زوریم

وای بر ما

از حقیقت چه دوریم

محمد روحانی ( نجوا کاشانی ) از www.golestanesheroadab.persianblog.ir

تدبیر18

ارزونی

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

                                                    دوره دوره ی ارزانی است به خدا!

                  چه شرافت ارزان ...

                   تن عریان ارزان ...

                   و  دروغ از همه چیز ارزانتر...

                   آبرو قیمت یک تکه ی نان!!

                   و چه تخفیف بزرگی خورده است! ... قیمت هر انسان!

زیاده جسارته

رنج بزرگ یك انسان این است كه عظمت او و شخصیت او در قالب فكرهای كوتاه، در برابر نگاههای پست و پلید، و احساس او در روحهای بسیار آلوده و اندك و تنگ قرار گیرد انسانیت حد و مرزی نمیشناسد ..قبل از آنكه دارای هویت زن و یا مرد بودن باشیم ...انسانیم ..و تكلیف آدمیت از جنسیت بالاتر است...همدیگر را به این نام بشناسیم ، مقام بالاتری داریم.

"دکتر شریعتی"

اطلاعیه 2

سلام

کلاس سلامت باروری فردا تعطیله!

ای  دریغ...                         

ای دل من،گرچه درین روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

تدبیر17

  تسلیم

شب بود و سوز سرما شهر را فراگرفته بود بالاپشت بام خونمون رفته بودم تمام تهران معلوم بود نور چراغ ها چشم هامو گرفته بود آنقدر خیره شده بودم که کاملا زمانو از دست داده بودم تا به خودم اومدم دیدم لبه پشت بامم پام روی یخ ها لیز خوردو یکدفعه خودمو بین آسمان و زمین پیدا کردم بهتم زده بود تا مرگ چند ثانیه بیشتر فاصله نداشتم انگار همه چیز از ذهنم پریده بود فقط می دانستم یک نفر هست که اگر بخواهد می تواند نجاتم بده فریاد زدم: کمک خدایا کمکم کن. در همان لحظه طنابی را  روبرویم دیدم محکم و دو دستی اونو گرفتم باورم نمی شد نجات پیدا کرده باشم اشک شوق بود که می ریختم در همین حین بود که صدایی رو شنیدم: "این ما بودیم که  درخواستت را اجابت کردیم حال از تو می خواهیم که طناب را ول کنی!!" نمی توانستم .نه نمی خواستم بمیرم  همین شد که  مصلحت را در این دیدم که طناب را ول نکنم

صبح که شد خود را بین جمعیت همسایه ها دیدم ولی جضور مرا کسی احساس نمی کرد آنها با انگشتان خود پسری را نشان می دادند که روی طناب یح زده بود در حالیکه کمتر از یک متر تا زمین فاصله داشت

 چند بار شده که خدا نعمتیو به ما داده ولی وقتی خواسته بگیره ما تمام خدایشو بردیم زیر سوال!!یه بار یه آقاهه بهم گفت :"بزرگترین مبارزه با زندگی تسلیمه تسلیم"

زیاده جسارته

تقدیم به هفته بسیج

من که ندیده ام.

می گویند از خدا می خواسته جسد اش برنگردد، مبادا در تشییع جنازه میان او و سربازان اش فرقی باشد

من که ندیده ام فرق میانِ "ستادی" ها و خط مقدمی ها را.

آن ها که دیده اند لابد این روزها بیشتر زجر می کشند. و فاصله ها بیشتر رنج شان می دهد.

من ندیده ام، اما می توانم تصور کنم. از تفاوتی که امروز هم، مثل دیروز، و لابد مثل فردا، میان پایین دستی ها و بالانشینان می بینم: کارکنان کم توقعی که با رنج و بی ادعا کارها را پیش می برند و مدیران بی کفایت و راحت طلبی که

ندیده ام، اما می توانم حدس بزنم فرق است میان آن که می جنگد و آن که نشان می دهد می جنگد. همان طور که، امروز می بینم، فرق است میان آن که می سازد با آن که نشان می دهد آباد می کند.

زیاده جسارته