آهنگری بود که با وجود رنجهای متعدد و بيماری اش،عميقا به خدا عشق مي ورزيد. روزی يکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسيد:تو چگونه مي تواني خدايی را که رنج و بيماری نصيبت مي کند دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زير آورد و گفت:وقتی که مي خواهم وسيله ای آهنی بسازم،يک تکه آهن را در کوره قرار مي دهم.سپس آن را روی سندان مي گذارم و مي کوبم تا به شکل دلخواهم درآيد.آگر به صورت دلخواهم درآمد،مي دانم که وسيله ی مفيدی خواهد بود.اگر نه،آن را کنار ميگذارم.همين موضوع باعث شده است که هميشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدايا!مرا در کوره های رنج قرار ده،اما کنار مگذار!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 15:28 توسط شیما
|