تدبیر17
شب بود و سوز سرما شهر را فراگرفته بود بالاپشت بام خونمون رفته بودم تمام تهران معلوم بود نور چراغ ها چشم هامو گرفته بود آنقدر خیره شده بودم که کاملا زمانو از دست داده بودم تا به خودم اومدم دیدم لبه پشت بامم پام روی یخ ها لیز خوردو یکدفعه خودمو بین آسمان و زمین پیدا کردم بهتم زده بود تا مرگ چند ثانیه بیشتر فاصله نداشتم انگار همه چیز از ذهنم پریده بود فقط می دانستم یک نفر هست که اگر بخواهد می تواند نجاتم بده فریاد زدم: کمک خدایا کمکم کن. در همان لحظه طنابی را روبرویم دیدم محکم و دو دستی اونو گرفتم باورم نمی شد نجات پیدا کرده باشم اشک شوق بود که می ریختم در همین حین بود که صدایی رو شنیدم: "این ما بودیم که درخواستت را اجابت کردیم حال از تو می خواهیم که طناب را ول کنی!!" نمی توانستم .نه نمی خواستم بمیرم همین شد که مصلحت را در این دیدم که طناب را ول نکنم
صبح که شد خود را بین جمعیت همسایه ها دیدم ولی جضور مرا کسی احساس نمی کرد آنها با انگشتان خود پسری را نشان می دادند که روی طناب یح زده بود در حالیکه کمتر از یک متر تا زمین فاصله داشت
چند بار شده که خدا نعمتیو به ما داده ولی وقتی خواسته بگیره ما تمام خدایشو بردیم زیر سوال!!یه بار یه آقاهه بهم گفت :"بزرگترین مبارزه با زندگی تسلیمه تسلیم"
زیاده جسارته