اینجا هم ایران است(2)
.....با تمام این اوصاف که گفتم ولی این جا کسی از زندگی گلایه ای نداشت هنر خوب زیستن آنها در قانع بودن آنها بود حوادث کوچکی موجب مسرت آنها می شد که به چشم من هم نمی آمد گویی آفتاب سخت کویر آنها را مردان سخت لحظه ها کرده بود یادم نمی ره شبی که یکی از اهالی مریض شده بود و همه تو اون خونه جمع شده بودند انقدر جو عجیبی بود که گریه ام گرفت منم بی اختیار شروع کردم به دعا کردن یاد شهر خودم افتادم یاد تنهایی آدمای شهرم شهر ۱۲ میلیون نفری یاد اینکه بعد از ۵ سال هنوز طبقه بالایی مون رو نمی شناسم
این جا کویر است این جاهم ایران است! می دانم که هزار و یک دلیل می توای بیاوری و به گویی به من چه ربطی داره وتو هم این مسؤلیت را از سر خود باز کنی ؟می گی چه مسؤلیتی می گم مسؤلیت انسان ماندن و مسؤلیت انسان بودن اینکه هنوز در انبوه این ماشین هاو آهن پاره ها قلبی داری و صدای قلب هایی در فرسنگ ها دور تر را می توانی بشنوی
خدا روستا را بشر شهر را و شاعران آرمان شهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند
چگونگی راه با تو
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 13:18 توسط رضا
|