رسم این شهر عجیب است، بیا برگردیم !!!
 
                شب بود و او با دوستش روی پله جلوی ساختمان نشسته بودند. به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می آمد اشاره کرد. بلند شدند و به سمت او رفتند. هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که گفت: برگردیم؛ خواهرمه
زیاده جسارته