از بلاگ شخصی دوستم "محمد ملا عباسی"      www.deir.blogfa.com

مدتها پيش مستند چهار، مستندي نشان مي داد به نام«شبكه زيرزميني» گمان كنم. درباره كودكان خيابان خواب بوخارس بود. نه همه شان البته. يك گروه هفت هشت نفري كه در يك ايستگاه مترو شبها مي خوابيدند و همه روز را هم در خيابان ول بودند. بعضي شان آنقدر كوچك بودند كه حقيقتا نمي توانستم خاطرات آن دوره از زندگي خودم را به ياد بياورم تا بتوانم با آنها مقايسه كنم. و مثلا دل بسوزانم يا شكر گزارم... تنها با بهت مي ديدم...خواهر و برادري بودند كه يكي شان پنج شش سالش بود و ديگري چهار ساله! نكته عجيبي كه در توضيح مي گفت اين بود كه اين بچه ها را تا يكي دو ماه بعد از فرار از خانه مي توان بازگرداند. اما اگر از دو سه ماه گذشت، ديگر بسيار دشوار مي توان راضي به برگشتنشان كرد. با اينكه زندگي شان واقعا نكبتي بود... خيلي شب ها را گرسنه مي خوابيدند. در كثافت و لجن غرق مي شدند. كتك مي خوردند و بهشان تجاوز مي شد... معتاد مي شدند... اما راضي نمي شدند برگردند... نمي دانم چرا... شايد يك نوع آزادي شوم... يك نوع عادت شيطاني نمي گذاشت ديگر تحمل هيچ سقف و ديواري را بكنند. هر چند آرامشي بي دريغ هم در پناه اين چهارديواري به دست بيايد. چندتاشان حتا باخانواده شان مكاتبه داشتند يا به خانواده شان سر مي زدند اما گاه به گاه و سرد... يك آنارشيست بازي سگي جانانه...نوعي عصيان بدشگون غريب... يك سركشي غيرقابل فهم و توضيح...الهام قدرتمندي كه آنها را وامي داشت در آن فلاكت نابود شوند اما به خانه باز نگردند... و مي پندارم كه همچنين است قصه ما و غرب... ما از فلاكتي كه از ابتداي عمرمان در آن زيسته ايم، دست نمي خواهيم شست... چرا كه از ژرفترين ژرفاهاي وجودمان با آن آميخته ايم... آميختگي اي رقصان و نرم و همه جانبه. چون پخش شدن ويروسي لاعلاج در يكايك سلول هايمان. بيماري اي نابودگر و لذت بخش.

كساني كه مستند زندگي ملال آورمان را مرور خواهند كرد، چه خواهند گفت؟