پيرمرد قد خميده اش را به گوشه اي كشيد يه نفس تازه كرد ليستشو از جيب پيرهنش در آورد؛يه نگاه بهش كرد به جيبش برگردوند. يه دست به موهاي تمام سفيدش كشيد به زحمت بسيار شروع به حركت كرد و وسط ازدحام مردم ناپديد شد.

***

اين پيرمردو من توي نمايشگاه كتاب ديدم و او اين سؤال رو براي من پيش آورد كه واقعاً،خداييش،ادبيات بازي رو بگذاريم كنار و رمانتيك حرف نزنيم اون توي اين سن داخل اين كتابا دنبال چي مي گرده؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!